Free Web Hosting Provider - Web Hosting - E-commerce - High Speed Internet - Free Web Page
Search the Web

 

 

 

 

     دوستان صمد براي صمد نوشته اند

 
  از : خسروگلسرخــي
سالي ديگر ازمرگ مردمي ترين چهره ي ادبيات معاصر "صمدبهرنگي"برگذشت.اما اين مرگ،مرگ نيست ، زيرا كه مرده اش نيز ازمردمش جدا نيست .صمدبهرنگي با عشق به مردم وآتشي كه ازاين عشق در سينه اش گرمي گرفت چشم انداز محروميت هاي جامعه را بادرنگ درتضاد هاي كه خاستگاه اين حرمانهاست ، در آثارش تصوير كرد."بهرنگ" اين معلم محرومان از بچه ها آغاز كرد،جانمايه اش را از بچه هاي محروم گرفت وبدانها بخشيد،اين بخشش او به بچه ها آموخت كه بايد راهي جست تا ايستاد وگرياند.نمي توان مسيح وار آنسوي صورت را نيز آماده ي خوردن سيلي كرد او به بچه ها فهماند كه هيچ بچه اي پولدار به دنيا نمي آيد. پدر اگر بي نان به خانه باز مي گردد ،گناهي ندارد. اين علتي دارد و اگر تن پوش ژنده ي او در مدرسه تحقير برايش مي خرد، علتي ديگر."بهرنگ" مي خواست بچه ها را بر داربستي كه در خود بچه ها نهفته است آگاه گرداند ، تا بچه ها با وقوف براين داربست ، سر پا بايستند ، از تحقير نهراسند زيرا كه تا ادامه چنين باشد ، تحقير نيز هست ، حالا چگونه بايد ايستاد و بچه چگونه واقعيت را مي تواند درك و لمس كند هدف "بهرنگ"بود او مي گويد:
(( بچه بايد بداند كه پدرش با چه مكافاتي لقمه ناني بدست مي آورد و برادر بزرگش چه مظلوم وار دست و پا مي زند وخفه مي شود. آن يكي بچه هم بايد بداند كه پدرش از چه راههايي به دوام اين روز تاريك واين زمستان ساخته ي دست آدمها كمك مي كند . بچه ها را بايد از "عوامل سست بنياد نا اميد كرد."))
"بهرنگ " خوب و دوست داشتني پر بارترين لحظات جوانيش را بر پاي روستا زادگان آذربايجاني ريخت ،با شاديشان لبخند زد وبا اندوهشان گرييد ودراين ميان واقعيت هاي گزنده وتلخ را براي بچه ها كشف كرد وبه تصوير كشيد تا بچه ها راه شكست واقعيت موجود را كه ساخته و پرداخته ي دستهايي آشناست براي راه بردن به حقيقت بجويند . اومبلغ صلح و صفا به شيوه ي "ديل كارنگي " نبود ، به بچه ها آئين دوست يابي نداد ، به بچه ها نيروي حقيقت جويي بخشيد تا بچه ها با مدد كين ونفرت خود قلب " ديل كارنگي " ها را با دشنه ي دو لب خود بدرند . " بهرنگي " در برابر اخلاق منحطي ايستاد كه در بند است تا بچه هايي بار آورد ترسو ، حرف شنـــو ، تحقير شده ودل رضا به " داده ها " ادبيات كودكان نبايد فقط مبلغ محبت ونوعدوستي وقناعت وتواضع از نوع اخلاق مسيحيت باشد . به بچه ها گفت كه به هر آنچه وهر كه ضد بشري وغير انساني و سد راه تكامل تاريخي جامعه است ، كينه ورزد وكينه بايد در ادبيات كودكان راه باز كنــــد.
درقصه ي « 24 ساعت خواب و بيداري »،لطيف اينگونه دربرابر تحقير قد بر مي افرازد : (مرد باز مرا با اشاره ي دست راند وگفت : ده گم شو برو عجب رويي دارد ! من جنب نخوردم وگفتم : من گــدا نيستم .
مـــــرد گفت : ببخشيد آقا پسر ، پس چه كاره ايد ؟
مـــــن گفتم : كاره اي نيستم ، دارم تماشا مي كنم .
وراه افتادم . مرد داخل مغازه شد . تكه كاشي بزرگي ته آب جو برق مي زد. ديگر معطل نكردم ، تكه كاشي را برداشتم و با تمام بازويم پراندم به طرف شيشه بزرگ مغازه . شيشه صدايي كرد وخرد شد . صداي شيشه انگار بار سنگيني از روي دلم بر داشت وآنوقت دو پا داشتم ودو پاي ديگر هم قرض كردم و حالا در نرو كي بــرو ! )
بهرنگ در قصه هايش دو رويه زندگي را مي نماياند ، هم چنانكه دوستي در برابر رفيق و همراهي رواست ، دشمني و كينه در برابر دشمن و نا همراه ضرورت دارد . و« بهرنگ »  تنها كسي است كه در دستور اخلاق براي كودكان امروز بر آن انگشت مي گذارد ، سيلي را با سيلي پاسخ مي گويد . چنين است كه بچه هاي از اعماق حرمان و رنج آمده پس از خواندن قصه هاي او احساس مي كنند كه وجود داند ، حرف مي زنند . كسي هست كه بر هستي شان درنگ كرده باشد . مي توانند حق خويش را بستانند . چنين است كه از زبان « اولدوز » مي شنـــويم :
(دومش اينكه مرا براي بچه هايي بنويسيد كه يا فقير باشند ويا خيلي ناز پرورده نباشند پس ، اين بچه ها حق ندارند كه قصه هاي مرابخوانند :
1 - بچه هاي همراه نوكــر به مدرسه مي روند .
2 - بچه هايي كه با ماشين سواري گرانقيمت به مدرسه مي آيند )
« بهرنگ » معلم روستازادگان آذربايجاني ، نويسنده ي محرومان جامعه وزنده ترين چهره ي ادبيات مردمي ايران ، با بر گذشت هر سال   ارجش آشكارتر مي شود ودريغ كه « بهرنگ » را سخن بسيار است و قلم در اينجـــا نتواند گفت .  
    از : غلامحسين ساعدي

                                              معجزه آگاهـــــي

... و درمبارزه رو در رو با رژيم مسلط و قدرت حالم ، بزرگترين   امتياز صمد اين بود كه به هيچ وجه آدم « خشكه مقدسي » نبــود . صمد به تداوم مبارزه بيشتر ايمان داشت تا به مبارزه لحظه اي يا در يك برشي از زمان .  دقيقاً به اين معني كه صمد حركت تاريخي ويا نقش تاريخي بر جنبش و يا هر انساني را مهمتر مي دانست تا حركت يا نقش تقويمي بر جنبش يا هر انساني را . براي او روشن بود كه با مشت گره كرده و فرياد « مرگ بر شاه » آسان مي شود افتخار بزرگي را خــريد وسينه را آماج گلوله هاي مذاب ساخت واعتبار گران قيمتي در اذهان بدست آورد ، ولي حــــــد ، اين مرحله را آخرين مرحله نبرد مي دانست ، هر چند كه يك چنين در گيرها  و روياروئي ها را مطلقاً پوچ و عبث نمي دانست كه بسيار هم برايش ارزش قائل بود . ولي ، ظريف ترين نكته نوين كه كارهاي نكرده ، فراوان است ، نبايد به آن از دست رفت ، با وجود اين ديديم چنين مرگهائي چه تأثيري حيرت آوري در جنبش انقلابي خلق هاي ايران داشت و شهادت هـــــر رفيقي ، انعكاس پر سر و صدا كه نه ، حركت هاي اصيل را در ديگر ياران سبب مي شد . اما مسئله ادامه راه چي ؟ در طول مبارزه عمده ترين امتياز تعداد ضرباتي است كه بر پيكر دشمن فرو مي آوري ، با كيفيت بيشتر ودقيق تر .
اين حالت فرق معامله نقش يك مبارز آگاه و مسلح به جهان بيني علمي با نقش بسيار زيبا و جذاب يك به جان آمده متهور .
بدين سان صمد ، در طول زندگي كوتاه خود ، ودر تمام بده _ بستان هاي فكري خود با يارانش اهميت اين نكته را از ياد نمي برد . آن جا كه مي گويد ((مهم اين است كه مرگ من چه تأثيري در زندگي ديگران خواهد داشت )) ، دقيقاً اشاره به همين نكته باريك تر ازمو دارد . بله او با چنگ ودندان با رژيم مي جنگيد ولي حاضر نبود دم لاي تله بدهد ، ذره اي رحم به دست اندركاران و نوكران تسليم شده ي دستگاه نداشت ولي آن ها را عروسكان و دلقكاني كوچك بيش نمي شمرد . در هر بر خورد ((روشنفكران))برما مگوزيد را زير شلاق مي گرفت ولي نعش نيمه جان آنها را ، هيمه هائي مي دانست كه در اطاق مبارزه ، شعله ورشان ساخت وبه نابودي شان كشاند ، ياد آن لطظه فراموش شدني نيست كه همه متواضع و خاكي وساكت ، چگـــــونه در خانه ي ((جلال آل احمد))يقه ي مردك خود فروخته اي را كه عنوان ((استاد دانشگاه))راهميشه مثل جارو به دمش مي بست واز هر سوراخي بر خلاف تمام موش ها داخل مي شد ، گفت  و بيچاره اش كرد . بله ، يك مرتبه ، صمد فروتن از جا پريد و خرخره ي كاظم وديعي را چسبيد وچنان بيچاره اش كرد كه همگان متحير شدند ، متحير كه چنان خشم صاعقه واري را از جوان آرام و فروافتاده اي انتظار نداشتند . حاضران آن مجلس به راي العين ديدند كه خاكي بودن و تواضع صمد بهرنگي ، تنها وتنها درمقابل مردم عادي و توده هاي محروم وستمكشيده است و درمقابل سر س1ردگان قدرت حالم اصلا و ابدا . با همه ي اين ها صمد مي دانست ، كسي را كه بايد زد فلاني و بهماني نيست بلكه ريشه ي اين شجره ي خبيثه است كه بايد با كاري ترين ضربت ها ، به خاك مذلتش انداخت واز شرش راحت شد. بله ، صمد ، حديث بزرگترين معجزه ي اسطوره هاي بشري را به صورت بسيار دقيق قبول داشت . معجزه ي تبديل عصاي بي جان به يك مار خطرناك . عصاي موسي به مارموسي ، آن لطظه كه چوب جان گرفت و از هيبت بي خاصيت تكه هيزمي به صورت موجود ترسناك وخطرناكي در آمد . عصادر دست موسي يك عصا بود ، مي شد به آن تكيه كرد ، به كمك آن از سنگلاخ ها گذشت ، به شباني پرداخت ، در مقابل دشمن احتمالي ايستاد ، و در برابر حمله دفاع كرد ، و اگر قدرت بيشتر داشته باشي ، از ضربت هاي سنگين آن ، ممكن است دشمن لحظه اي پا پس بكشد ، شايد چند رديف صف اول مهاجمان عقب بنشيند اما زماني كه اين چوب خشك اين عصاي معتبر ، اين تكه هيزم ، به مدد معجزه اي جان بگيرد اگر نه تك اژدهاي عظيم بل به صورت مار كوچك و همشمندي در آيد ، در آن صورت چه ولول اي در صف دشمن بوجود خواهد آمد ، اما نشان را خواهد بريد ، نه تنها در بيداري كه در خواب ، نه تنها در ميدان كه در جان پناه نيز .
مار هميشه حاضر است ، براي حمله ، براي ضربه ي كاري زدن و نابود كردن ، ودر اين جاست كه نه تنها خودت كه حتي اسمت ، براي دشمنان رعب آور خواهد بود . عصا را مي شود گرفت وشكست وكنار راهي انداخت . چوبي بيش نيست ، و مهم ترين خاصيتش محكم ترين ضربتي است كه فرق يكي را مي شكافد ودر فاصله ممكن است فرق تو نيز بشكند و اما خاصيت مار ... قايم مي شود ، حمله مي كند ، و هر لحظه احتمال دارد ، گردنت بپيچد .
و اين معجزه بله انعطاف دقيق وعملي در مبارزه پيدا كردن ظريف ترين تاكتيك ها درزندگاني صمد ، با تجربه هاي فراواني كه او اندوخته بود ، پاداش فراواني كه ذره ذره كسب كرده بود ، بوقوع پيوست .و او تبديل شد به اژدهاي فرزانه اي كه تمام جبهه ها آرام  آرام مي جنگيد در سر كلاس با جهل وناداني ، بيم مردم با ظلم و خفقان و بخشيدن آگاهي براي مبارزه طبقاتي و در حوزه ي قلم با مهرباني فراوان ، با تواضع فراوان وبا خشم فراوان ، براي فرو ريختن نظام جباران و قدرتمندان با هر وسيله ي ممكن .
بله ، معجزه ي آگاهي ، از يك معلم دهكده هاي غرق در فلاكت ، انسان بزرگي شاخت به جا و بر حق محبوب تمام توده هاي رنجبر و زحمت كش .
  از : بهروز دهقـــــاني

                                                 افسانه محبت
« ال چكمه ين ال چكمز ،
                            گرك جان چكه دردي »
صمد  البته كه نويسنده بزرگي بود و هنوز صد يك آنچه را كه  مي توانست و مي بايست بنويسد ننوشته بود . اما پيش از هر چيز انسان بود ، انساني كه بيشتر به فكر ديگران بود تا خودش . چه خوب گفته دكتر ساعدي كه (( شاهكار او زندگي اش بود .))
ساده تر از او نمي شود زندگي كرد . براي زنده ماندن به هر چيزي قناعت مي كرد اما براي زنده بودن هيچ چيزي را نمي پذيرفت : هيچ نوع آداب وسنت و قرار داد از پيش معيني را ، مگر آنكه به معيار سود و زيان خلق خورده باشد نمي پذيرفت . واينكه دكتر ساعدي نوشته : ( آزمون تنها زندگيش بود)) ، درمورد هر چيز صحت داشت . روش بزرگ زندگي صمد ايمان بزرگي بود كه به زندگي و آينده داشت . چه ، بي ايماني اگر مقدمه اي براي ايمان بزرگتر نباشد ، پوچي است . 
نه بد بين بود ونه خوش بين ، كه واقع بين بود . زندگي آينده مثل چيز قابل لمسي جلو چشمانش بود . خودش مي گفت ممكن است ما آن را نبينيم ، حتي فرزندانمان ، اما به هر حال واقعيت را نمي شود انكار كرد. ازاينرو كمتر براي بزرگسالان مي نوشت كه به فكر سود و زيان نام ونانند ، براي كودكان مي نوشت كه آينده متعلق به ايشان است .
هر روز كه مي گذشت مصمم تر مي شد ودر راهي كه پيش گرفته بود محكمتر قدم بر مي داشت در يكي از كتابهايش گفته است كه ذره اي روشنايي هم به هر حال روشنايي است . هر حادثه كوچكي برايش پر معني بود . حتي انتشار يك نشريه محقر فلان دبيرستان . در همه اين حوادث او نقشي از آينده مي ديد.
كوهي بود با بدن چون كاهي . در بر خورد اول هيچكس نمي فهميد كه در اين بدن لاغر چه قدرت اراده عظيمي نهفته است . اين براي كساني كه روحيات او را نمي شناختند واقعاً گيج كننده بود. كساني كه دستخوش هر بادند ومثل آب خوردن وجدان خود را به اجاره مي دهند ، از اينكه صمد به هيچ روي فريفته پول و مقام نمي شد ، متحير مي شدند . جاي او كنار بخاري و پشت ميز در طبقه پنجم فلان اداره نبود ، ميان مردم عادي كوچه وبازار ، بچه ها ، دهاتيها ، خود را آسوده حس مي كرد مثل ماهي توي آب .
شايد او را بهتر از جليل ، قهوه چي آخيرجان ، نشود تعريف كرد كه مي گفت : (( صمد از آدمهاي اين زمانه نيست . )) از زندگي شهري مد روز به شدت متنفر بود : از روشنفكر بازي ، حرفهاي قلمبه ، هنر خيلي مدرن ، از كساني كه اداي زندگي طبقه متوسط را در مي آورند ، از جواناني كه مهمترين مسئله ي دور و برشان را نمي فهمند ، اما از ماشينيزم انتقاد مي كنند به شيوه روشنفكران فرنگي يا فرنگي مآب . جوانان تحصيل كرده شهري سر هيچ و پوچ به هم مي پرند مهمترين مسايلي كه ذهنشان را مشغول  مي كند اينست كه فلان شعر يا نمايش با معياري كه اليوت و پونسكو و بكت داده اند مطابق است يا نه . حرفشان آلوده به غرض وحسادت است . در پوچي و بيهودگي و به هدفي زندگي مي كنند و به خيال خود دارند كار مي كنند .
صمد نمي توانست در چنين جايي بماند ، از اينرو به روستا رو كرد كه صفا و همتش ، دردها را مي شود شفا داد.
كــار ادبي و هنري براي او وسيله اي بود براي رسيدن به هدف بزرگش . در همه قصه ها و مقاله هايش با مردم عادي و بچه ها حرف مي زند آنهم با زبان مردم ساده كوچه وبازار و روستا .
در «افسانه محبت»گل لاله خود را قرباني زمين و مردم مي كند كه تخم گل در نيفتد و با مرگ سرخ خود به زمين زندگي دوباره مي دهد . دريغ از لاله ام با داغ سينه اش ! دريغ از صمد !
چناري كه به طوفان سر خم نكرد ، به تبري شكست و مردي كه نخواست در خوشيهاي تهران غرق شود ، در آبهاي ارس غرق شـد  .

  از : اميرپرويزپويان

كنون ره او « بر كدامين بي نشان قله است ، در كدامين سو ؟ »
                                              « سالهاي سال
                                                گرم كار خويش بود .
                                                ما چه حرفها كه مي زديم .
                                                او چه قصه ها كه ميسرود . »
« بودن » را برگـزيده ايم ، اما « چگونه بودن » را كمتر انديشه كــرده ايم .
«چگونه بودن » را دانستن ، از آگاهي به (( چرا بودن )) بر مي خيزد . وآنان كه آگاهي خويش را باور دارند مي دانند كه چگونه بايد بود ، كه خواب بايد بود . باورداران راستين (( تكامل )) بي گمان دانندگان راستين (( چرا بودن )) اند . از آن پس (( چگونه بودن )) پاسخي نخواهد داشت جز در روند اين تكامل نقشي خلاق وبي شائبه داشتن . صمد رهرو خستگي ناپذير اين روند بود . بنيان هاي جامعه ي جويش را مي شناخت و از تضادي كه بر اين بنيان ها حكم ميراند نيك آگاه بود . مي انديشيد كه تكامل جامعه بشري در اسقرار نهاد هائيست كه هر گونه تفاوت زاده ي روابط اجتماعي را درميان انسانها نا ممكن سازد . وچشم انداز جامعه يي تهي از نابرابري صمد را همواره بسوي خود مي كشيد . مي دانست كه (( آگاهي )) به آدمي توان كوه را مي دهد ، مي دانست كه شناختن و شناخت خود را باور داشتن يعني نيروي پايان ناپذير عزم تاريخ و انسان را بهم آميختن و آنرا به خدمت تغيير جامعه خويش در آوردن .
مي خواند . مي رفت . مي كوشيد . مي دويد . مي ديد . تجربه مي كرد . مي شناخت از آن گروه معدودي بود كه خواندن را با ديدن و تجربه كردن پيوند مي دهند . نه شناخت وتجربه ديگر رهروان را آيه يي از سوي خداوندگار مي دانست .ونه با كج انديشي اعتبار آنرا به هيچ مي گرفت تا براي تنبلي ، وفرصت طلبي توجيهي روشنفكرانه بسازد . اعتقادي استوار داشت به اينكه نظر ما تنها در همراهي با شناختن عيني به نيروئي سازنده بدل مي شود .
در روستاهاي آذربايجان ، صمد بيشترين امكان را براي يك شناخت عيني مي يافت . هرگز از اين انديشه عدول نكرد كه هر گونه تحولي بدون در نظر داشتن نقش اساسي روستا ها ، بر بنياني  عقيم و ناراست استوار خواهد بود . بررسي او در هر زمينه ئي ، فرسنگها از مطالعه سترون يك محقق محض ، بدور بود. مي دانست كه شناختن در بسيار حوزه ها يعني چشيدن وسهيم بودن . و همين اعتقاد او را از روشنفكراني كه مردم زا جز به شكلي مجرد وقلابي دوست نميداند ، جدا مي ساخت .
اكنون صمد رفته است . ليك او به يقين انساني است كه (( جاري جاودان در رويش فرداست . )) سوگواران راستين مرگ صمد آنانند كه كمتر مي گوين ، كمتر هياهو مي كنند ، ليك مي كوشند تا بيشتر بشنسندش . صمد مرد بي آنكه بهشت شناخته خويش را تحقق يافته ببيند . همين است كه مرگ او را دردناك مي كند و باز همين است كه قلمرو تعهد دوستانش وسعت مي بخشد.
اگر چه بي چيز مرد ، براي دوستانش ميراثي برجاي نهاد كه در هر گام ، نشانه راه است . در يافته هاي صمد دست كم مقدمه يي اساسي بود براي شناخت ديگر وادي ها در كوشش هر انسان شرافتمندي بخاطر بنياد نهادن دنيائي قابل زيست . بر مبناي اين دريافت هاست كه اعتقاد مي گوئيم :
            (( ديگر بناي هيچ پلي بر خيال نيست .
                                                        كوته شده است فاصله دست و آرزو . ))
به كوشيم ميراث صمد را بهتر بكار گيريم و برآن بيافزائيم ، و در اين رهگذر نيك مي دانيم كه آرزوي صمد انتقال اين ميراث به تمامي انسانهاي ستم ديده ي روز گار ما بود
.
 

عمـــــــوصمد از زبان صمــد بهرنگـــــــــــي
 « مثل قارچ زاده نشده ام بي پدر و مادر مثل قارچ نمو كردم ولي نه مثل قارچ زود از پا در آمدم . هر جا نمي بود به خود كشيدم ، كسي نبود مرا ياري كند . نمو كردم مثل درخت سنجد وكج ومعوق وقانع به آب كم ، وشدم معلـــــــم روستا هاي آذربايجان »

عمـــــــوصمد از زبان صمــد بهرنگـــــــــــي
 « مثل قارچ زاده نشده ام بي پدر و مادر مثل قارچ نمو كردم ولي نه مثل قارچ زود از پا در آمدم . هر جا نمي بود به خود كشيدم ، كسي نبود مرا ياري كند . نمو كردم مثل درخت سنجد وكج ومعوق وقانع به آب كم ، وشدم معلـــــــم روستا هاي آذربايجان »

عمو صمد از زبان مقصود حاجي يف
 
« صمد در قلب شاگــــــردانش عشق به زندگي و مبارزه بيدار مي كــــــــــــرد.»
 
     عمـــــــو صمد از زبان غلامحسين فرنود
  « شاهــــــكار او نحــــــوه زندگي اش بــــــــــــود .»

     عمـــــــو صمد از زبان بـــــــرادر
   « نوشتن در باره كسي چون صمد ، كه سني از او نگذشته بود ودرباره خودش هم حرفي نزده بود كه از ميان رفت وعقيده هم داشت «آنقدر گفتني است كه نوبت به از خود گفتن نمي رسد » مقام ها ورياست هاي مختلف كيابيايي هم نداشت پدر ومادرش هم از مردم عادي همين شهر وديار بودند،مشكل بود.»

 
عمـــــــو صمد از زبان شاگــــــــرد
  « من تو را در همه زندگي به عنوان مهـــربانترين دوست وحقيقي ترين رفيق انتخاب كرده ام .. چونكه در لحظات شادي وغم در روزگار سختي وناراحتي آزموده ام وتا آخــــرين نفس كه دارم شما را از ياد نمي برم »

    عمـــــــو صمد از زبان  ماهي سياه كوچولو
  « چطور  مي شود فراموشت كنم . تو ما را از خواب خرگوشي بيدار كردي . به ما چيزهايي ياد دادي كه پيش از آن حتي فكـــــــــــرش را هم نكـــرده بوديم

از نسيـــــــم خاكســـار  به ياد صمد بهرنگي
 قرار شد جلسه امروز را با نام وياد صمدبهرنگي آغاز كنيم .نام صمدبا ادبيات كودكان، آن چنان گره خورده است كه ناگزير مارا واميداردبراي آشنايي باصمد،از ادبيات كودكان شروع كنيم.كلمه ي ادبيات وكلمه ي كودك،گرچه ازمعناي مستقلي برخوردارندولي بنظر من گاه معناي يگانه اي مي دهند.يا اينطوربگويم جهان مشتركي دارند.ياهردوباهم يك جهان رامي سازند.ادبيات ،تجلي وياانعكاس رنج هاي انسان هاست.انعكاس پيروزي هاوشكست هاي مردم است.درانتهاي سراسري تو درتويش هميشه چشمي نگران كه خواهان ديدارباحقيقت است،بيدارمانده ولحظه اي آرام نمي گيرد.براي همين است كه ماهمراه با ادبيات ـــــ شانه به شانه ــــــ  آدمي رامي بينيم كه درسفري دورودراز،ازاعماق تاريخ سر بر آورده و پيش مي رود تا فرداهاي خويش را بسازد.وكودك ذاتي پذيرا وخواهنده دارد.ذاتي پذيرا براي جهان.پذيراي حقيقت دراين سو ،اين جهت مثل ادبيات گاه سركش مي شودولجوج وگاه رام ومهربان.براي همين است كه بنظر ميايدگاه طبيعت واحدي دارند.شايد به اين خاطر است كه ما صميمي ترين ادبياتمان را وقتي داريم كه اين هر دوباهم يكي مي شوند.نمي دانم رمان ((هكلبري فين ))اثر مارك تواين را خوانده ايديانه.من شايد بارها اين كتاب را خوانده ام .وهيچگاه هم نتوانستم بخودم بگويم اين آخرين بار خواهدبود.نمي توانم بگويم مارك تواين كتاب رابراي كودكان نوشته است يانه! اما آن چه هست ،آدم هاي درون قصه با كودك حرف مي زنند وكودك است كه محور اصلي داستان است .فضا در اين داستان  آنقدر ملموس وصريح آشناست كه انگار همه چيز زير تابش خورشيدي درخشان حركت مي كند حتي در رمانهاي بزرگ مثل برادران كارا مازوف ،آنجاييكه آدم هاي داستان با كودكان ارتباط بر قرار مي كنند،رمان اوج مي گيرد.ما در اينجا مي بينيم داستا يوسكي شاعر مي شود.نقاش مي شود.موسيقي دان مي شود.زبان به نوعي آهنگين مي شود وهمه نيروهاي خلاقه نويسنده رهامي شودتا زمينه اي فراهم كندتااين ارتباط صورت گيرد.آدمها زنده وفعال با هم روبرو مي شوند.به نظر مناين داستايوسكي نيست كه در اين بخش از رمان اين چنين شادمانه وعياروار مي نويسد.اين جهان است كه ازاندوخته هاي خودنثارمي كند تا به ارزش هاي نيك و والايي دست يابد.كودك وكودكان در چنين فضايي است كه سخن مي گويند،يا نه به حرف مي آيند.وطبيعت جوان خود رابه طبيعت خسته وگاه بي رمق آدمهاپيوندمي زنند تا جهان دوباره جوان شود.وبداند كجاست .كي هست وچه مي كند وچه مي خواهد.شايد هر نويسنده اي،حتي اگرنوع كارش براي كودك نباشد،بارهادرزندگي هنري اش وسوسه شده است كه اثري خطاب به كودكان ويابراي كودكان بنويسد.جيمز جويس با آنكه اصولاپيچيده نويس است،براي كودكان داستان دارد.رومن رولان بخشي ازآثارش رابه كودكان اختصاص داده است.نيماي خودمان.وشايد هم كساني كه من هنوز نمي شناسم.
دركشور ما وقتي صمد بهرنگي اين كار را شروع كرد،عنصري صادق وصميمي در اين ارتباط مي جست.سال ها معلمي كردن دراين گوشه وآن گوشه خودبخود،عاطفه وشوروشعوري به صمد بخشيده بودكه اگرهم نمي نوشت آن نيرو را درگفتگو كردن با بچه ها در سر كلاس،كتاب خواندن براي آنها،وحتي براي مردم كوچه وبازار،وآدم هاي ساده روستايي،بكار مي انداخت.كودكان جامعه ما بويژه  در روستاويا درمناطق پايين شهردرفقروحشتناكي بسر مي برند.آدم درآنها آنچنان غم ورنجي مي بيندكه دلش مي خواهد هرطورشده آنها راشادوبيدار كند.من خودوقتي در روستا درس مي دادم يكي از رنج هاي عمده واصيلم خسته بودن وفرسوده بودن شاگردهايم بود كار طاقت فرساي ماهيگيري،حصيربافي،هيزم جمع كني،آب بندي واز همه بالاترين غذايي،رمق آنها رامي گرفت.صمدبهرنگي خيلي خوب و خيلي آگاهانه شروع كرد.كار او في الواقع بمثابه انقلابي درادبيات بود.به نظر من وقتي آدم به اهميت صمدپي مي برد،كه آن سال ها را مروركند.يعني سالهايي كه صمدشروع به كار كردبعدازسال 32يكدوره سكوت طولاني،روشنفكران مارافراگرفته بود.دراين دوره كه دوره اختناق و ديكتاتوري بود،روشنفكران مايادرپيله تنهايي خودسرفرو برده بودند،يازيرسلطه فرهنگ شكست وياس پراكنده ايكه ناشي از فرصت طلبي واشتباه حزبي كه تنها نيروي بظاهرفعال جامعه بود،دست وپايي مي زندند.قصه هاوشعرهاي اين دوران رااگر ما نگاه كنيم،مي بينيم همه فريادهاونفرت هاي نسلي است كه گول خورده وعذاب ديده ودست آخربه هيچ رسيده است.اگرابرازاين دردهابه چنين شكلي براي كساني مجذوبيتي فراهم مي كرد.يا كششي داشت،براي توده هاي ستمديده اصلا نداشت.
توده هايي كه بيرون از حيله روشنفكري،درون بيغوله ها،دركارگاه ها،درمزارع،دردل رنج وكار زندگي مي كردند.زندگي آنها گر چه بارنج همراه بود اما هسته هاي مقاومت وپيكار رادر خودداشت،اختناق موجود چندان اجازه اي به روشنفكران نمي دادكه با زندگي توده ها را در هم بياميزند،اما بدبختي بزرگتر،آن بودكه روشنفكران نيز به چنين قيدي تسليم شده بودند.يعني باور كردن شكست ويا پذيرش آن.ازسال 41 به بعد بود كه موج تازه اي برخاست.ادبيات قدم جلو گذاشت كه حضورخودش را اعلام كند.پي درپي جنگ هاي ادبي درآمد. اما هنوزاين فعاليت ها پا رااز دايره تنگ ومحدود روشنفكريبيرون نمي گذاشت.صمد در همين دوران بود كه راه ديگري انتخاب كرد.آگاه ومصمم.درسال 45بودكه من صمد را شناختم.آن موقع تازه از روستا به شهرمنتقل شده بودم.تماس با بچه هاي فقير شهر تعهدي رادر آدم بوجود مي آوردنسبت به سر نوشت آنها احساس مسؤليت كند.وقتي من درپيچ وتاب يافتن راهي بودم صمد برايم نامه اي فرستاد وهمراه با آن دو كتاب شعر فرستاد.((الدوز و كلاغها))ويك كتاب درباره مسائل تربيتي كه مشكلات ومسائل معلمان راعينا همانطوركه براي يكايك ما اتفاق افتاده بود،بيان مي كرد.زبان تندونيز صمدو بي پروايي او درابراز حقايقي كه كم و بيش دردهاي زندگي معلمان بود.مثل چراغ راهنمايي شد كه اميد وجرات رادرمعلمان بيدار كرد.وقتي كتالب صمد را من درسر كلاس براي بچه ها خواندم،طلسم عدم رابطه شكسته شد.يك يگانگي بين بچه هاباهم،بين من وبچه ها بوجود آمد.اين تأثيري بود كه صمددر كل جامعه گذاشت.صمد يك عامل ارتباطي شد.وجود صمدباعث شدكه بين مردم وادبيات يك آشتي بوجود آيد.ادبياتي كه مسيرديگريرا انتخاب كرده بود،ادبياتي كه درقلب توده ها جا داشت،با آنها سركارمي رفت،باآنها در خانه مي نشست،وباآنها در خيابان قدم مي زد.واين چنين است كه يادوخاطره صمد هميشه زنده مي ماند.
                                                     دكتر غلام حسين ساعدي:
صمد بهرنگي تاريخ تولد و تاريخ مرگ ندارد، براي او نمي‌شود شرح احوال و تراجم ترتيب داد. مرگ او آنقدر باورنكردني است كه زندگيش بود و زندگيش هميشه آن چنان آميخته با هيجان بود كه بي‌شباهت به يك افسانه نبود. يك معلم بود اگرچه تبعيدﻯ روستاها ولي عاشق روستاها.... آزمون تنها معيار زندگيش بود.... شاهكار  او زندگيش بود.

بعد از چاپ هر كتاب، هزاران هزار نامه از بچه‌ها به او مي‌رسيد و او براﻯ همه جواب مي‌نوشت، و چه حوصله غريبي در اين كار داشت و جيب هايش هميشه پر بود از نامه‌هايي كه بچه ها برايش نوشته بودند.

احمد شاملو:

... آنچه مرگ صمد را تلخ‌تر مي‌كند از دست رفتن موجودﻯ يگانه است: مرگي كه به راستي ايجاد خلاء مي‌كند.
- شهرﻯ است كه ويران مي‌شود، نه فرو نشستن بامي، باغي است كه تاراج مي‌شود، نه پرپر شدن گلي. چلچراغي است كه درهم مي‌شكند، نه فرو مردن شمعي، و سنگرﻯ است كه تسليم مي‌شود، نه از پا افتادن مبارزﻯ!
صمد چهرهء حيرت انگيز تعهد بود. – تعهدﻯ كه به حق مي‌بايد با مضاف غول و هيولا توصيف شود.

خسرو گلسرخي:
هروقت به كتاب فروشي مي‌آمد كارش اين بود كه مواظب خريد دانش‌آموزان باشد، او نمي‌گذاشت كه بچه‌ها كتابهاﻯ مبتذل عشقي بخرند. يادم نمي‌رود كه صمد روزي به كتاب فروشي آمده بود به جواني كه ميخواست كتاب جنايي بخرد، خيلي اصرار كرد كه منصرف شود، جوان نپذيرفت. صمد چون معلم بود ميدانست كه چطور حرف بزند. هرطورﻯ بود آدرس جوان را گرفت. جوان كتاب دلخواه را خريد و رفت. ولي صمد كتاب هايي كه مي‌خواست او بخواند خودش خريد و براﻯ همين جوان پست كرد.
همين جوان بارها به كتابفروشي آمد و سراغ
صمد را گرفت، ولي صمد رفته بود.

م. آزاد :
بهرنگي از تجربه هايش مي‌نوشت و لحن تلخ و تند و گزنده نوشته هايش، از درد حكايت ها داشت. بهرنگي هرگز نمي‌خواست با انتقادهايش آدمي «شجاع» شناخته شود و از اين روشنفكرهاﻯ غرغرو نبود كه در «مطلق» ها غرقه اند.

محمود احيايي:
زندگي، مرگ و آثار صمد بهرنگي راه تازه‌اي را در برابر سير ادبيات كودك در ايران گشود. در واقع اين نويسنده نخستين فردي بود كه در ايران با نگرشي انقلابي به كار براﻯ كودكان پرداخت و تمام كوشش را بر سر اين كار گذاشت.

رضا براهني:
به اين زودي صمد بهرنگي تبديل به اسطوره مليت ستمديدهء خود شده است. ... صمد، اين واقعيت‌گرا ترين قصه گوي زمانهء ما، بي ترديد، پر شورترين و حال ترين «افسانه محبت» روزگار ما نيز هست.

امير پرويز پويان:
اگر چه بي‌چيز مرد، براي دوستانش ميراثي به جاي نهاد كه در هرگام، نشانه راه است. دريافته هاﻯ صمد دست كم مقدمه‌اﻯ اساسي بود براي شناخت ديگر وادي ها در كوشش هر انسان شرافتمند به خاطر بنياد نهادن دنيايي قابل زيست.

نسيم خاكسار:
... وجود صمد باعث شد كه بين مردم و ادبيات يك آشتي به وجود آيد. ادبياتي كه مسير ديگرﻯ را انتخاب كرده بود، ادبياتي كه در قلب توده ها جا داشت، با آن ها سر كار مي‌رفت، با آن ها در خانه مي‌نشست و با آنها در خيابان قدم مي‌زد. و اين چنين است كه ياد و خاطرهء صمد هميشه زنده مي‌ماند.

محمود دولت آبادي:
با اينهمه آيا صمد مرده است؟ من چنين نمي‌پندارم، زيرا مي‌دانم كه مردم ما، پاره هاي شريف صمد و امثال او را در قلب خود و در رفتار و كردار خود زنده نگاه خواهند داشت.

بهروز دهقاني:
كوهي بود با بدن چو كاهي. در برخورد اول هيچ كس نمي‌فهميد كه در اين بدن لاغر چه قدرت و اراده عظيمي نهفته است. اين، براي كساني كه روحيات او را نمي‌شناختند واقعا گيج كننده بود. كساني كه دستخوش هر بادند و مثل آب خوردن وجدان خود را به اجاره ميدهند، از اينكه صمد به هيچ روي فريفته پول و مقام نمي‌شد، متحير مي‌شدند، جاي او كنار بخاري و پشت ميز در طبقه پنجم فلان اداره نبود. ميان مردم عادي كوچه و بازار، بچه ها، دهاتيها، خود را آسوده حس ميكرد، مثل ماهي توي آب.

علي اشرف درويشيان:
بهرنگي قبل از هرچيز به فكر نجات بچه‌ها، اين سازندگان دنياي آينده افتاد، تصميم گرفت آنها را طوري بسازد كه در دنياي پر مكر و فريب تبليغات بتوانند خود و همنوعانشان را نجات دهند، فريب سرو صداها و نوشته هاي وسائل گفت و شنود همگاني را نخورند