آه ، ما ! ما الاغها !... ما
جماعت الاغها هم سابق بر این درست مثل جماعت آدمها حرف می زدیم
. ما هم برای خودمان زبان به خصوصی داشتیم . موزون و شیرین و
خوشایند صحبت می کردیم.چه عالی حرف می زدیم و چه ترانه
های دل انگیز سر مدادیم. البته ما الاغها به زبان آدمها حرف
نمی زدیم ، به زبان خود الاغها حرف می زدیم . زبان الاغها
زبانی بود انعطاف پذیر ، لطیف و غنی .
ما جماعت الاغها آنوقت ها عرعر نمی کردیم ، بعدها عرعر کردن را
پیشه ی خود کردیم .
همانطور که می دانید حالا تمام خواستها ، احساسها ، آرزوها ،
تلخکامی ها و شادیهامان را برای همدیگر و شما انسانها - که
آقای ما باشید - تنها بوسیله عرعر کردن می فهمانیم . راستی عرع
کردن چیست ؟ عرعر کردن عبارت از این است که صداهایی پشت هم با
دو هجای کشیده به شکل " آآآآ - ای ی ی ی "یکی از ته گلو و
دیگری از جلو دهان خارج شود . عرعر کردن همین است . زبان غنی
ما یواش یواش تحلیل رفت تا آخرش محدود شد به همین صدای دو
هجایی . آخر مخلوقی مثل ما چطور می تواند تمام احساسات خود را
با این یک شبه کلمه بفهماند ! ...
دلتان نمی خواهد بدانید چطور شد که زبان غنی و وسیع الاغها مرد
و بعدش ما الاغها شروع به عرعرکردیم؟ اگردلتان بخواهد موبه مو
خواهم گفت . جان مطلب اینجا است که زبان ما به تته پته افتاد و
زبان الاغها را یکسر فراموش کردیم از آن روز به بعد فقط می
توانیم عرعر بکنیم و می کوشیم که تمام احساساتمان را با همین
صدای دو هجایی کشیده به فهمانیم .این واقعه که چطور زبانمان به
تته پته افتاد ، مربوط به زمانهای قدیم است .
از نسلهای قدیم قدیم الاغ پیرنری بود.روزی این الاغ پیر نسل
قدیم تک وتنها تو صحرا می چرید،می چرید و به زبان الاغها خوش ،
خوش ترانه می خواند .یهو بوی به بینیش خورد،اما بوی مطبوعی
نبود.بوی گرگ بود .
الاغ پیر پیش خود گفت: نه بابا،بوی گرگ نیس... بعدش بی اعتنا
به چریدن پرداخت. بوی گرگ رفته رفته شدت یافت . مثل روز روشن
بود که گرگ دارد نزدیک می شود .نزدیک شدن گرگ همان و سفره شدن
شکم همان .
الاغ نسل قدیمی پیش خود گفت : گرگ نیس بابا ، گرگ نیس ! ...
باز خودش را به بی اعتنایی زد . اما بوی گرگ یواش ، یواش همه
جا می پیچید ، الاغ پیر ، هم می ترسید و هم گویی که به آن دور
و برها آشنایی ندارد،پیش خود می گفت :
انشا ء الله گرگ نیس. گرگ از کجا
می آید اینجا ؟ چطور می تونه منو پیدا کنه ؟ ...
همین جوری که داشت به خودش می
قبولاند ، صداهای ناخوشایندی به گوشش خورد
.صدای گرگ بود ، گرگ ... الاغ
پیرگوشهاش را تیز کرد که صدا را بشنود . خودش بود ، صدای گرگ .
از آنجا که اصلاٌ و ابدا ٌ دلش نمی خواست گرگ این طرفها پیداش
بشود ، پیش خود گفت : نه باب ، این که صدای گرگ نیس ، به خیالم
رسیده ...
بعد باز شروع به چریدن کرد . اما صدا رفته رفته نزدیک می شد .
الاغ نسل قدیمی چند باره خواست به خودش به قبولاند که : گرگ
نیس آره که نیس . این صدا نمی تونه صدای گرگ باشه ...
صدای وحشت آور گرگ باز هم نزدیکتر شد . الاغ پیش خود گفت : نه
، نه ... کاشکی گرگ نباشه ... گرگ این طرفها می خواد چکار ؟
از طرف دیگر بس که می ترسید ، چشمهاش تو حدقه اینور آنور می
چرخید ، یکهوچشمش افتاد به سر کوههای پیش روش .گرگی میان مه
دیده می شد .12