ياران و
دوستان صميمي ، دوستانه تقاضامندم هر گونه اطلاعاتي از رفيق شهيد كاظم سعاتي در
اختيار داريد براي استفاده ي ديگر دوستان براي ما ارسال كنيد.
قبلاَ به گرمي دستان پر مهرتان را مي فشارم .
Dalgha
sobhus@yahoo.com
اول از هرچيز يك پوزش
آقاي اسد بهرنگي ببخشيد ،دست به نوشته هايت بردم
وآنها رادر اينجا آوردم .چرا ؟ ما عقيده داريم ، نه بهتر به گويم صمد ،
بهروز ، كاظم ...اعتقاد داشتند كه متعلق به خودشان نيستند بلكه مال مردماني
هستند كه با وجود تلاش طاقت فرسا در زندگي جز محروميت و فقر ... چيزي
عايدشان نشده است.بنابراين عملكرد ما و نوشته هاي ما نيز كه براي آنها مي
نويسيم، يا از آنها مي نويسيم ، متعلق به ما نيست ،و بايد براحتي در
اختيار همه ي علاقه مندان قرار گيرد .
زماني كه كم سن و سال بودم سر گذشت كاظم، نابدل و ديگر شهيدان را در كتابچه
اي كه معلمم به من داده بود خوانده بودم و اما صد افسوس ديگر به آن مطالب
دسترسي ندارم وحيف تر از آن كه چيزي جز خاطره از آنها در خاطرم نيست . ...
[]
صمد با كاظم در همان آذرشهر آشنا شد و با بهروز نيز آشنايش كرد . بعدها اين
سه مرد چنان با هم اخت شدند كه برادر با برادر چنان نمي شود . من با كاظم
از همان اوان كه صمد دوست شد آشنا شدم . بارها وقتي كه خانه مادر مي رفتم
او را هم آنجا مي ديدم . يك روز تو خانه ي مادربودم كه كاظم در زد با اين
كه دانست صمد تو خانه نيست ، آمد تو، گفت نمي توانم برگردم،مي نشينم تا صمد
بيايد ، مدتي گذشتو صمد نيامد ، كاظم گفت : « خانم (او از زبان ما به مادر
"خانم " و به پدر "آقا"مي گفت »مرديم از گرسنگي ، شام را بياور . سهم صمد
را هم نگه مي داريم هر وقت آمد مي خورد،شايد هم عشقش كشيد و امشب خانه
نيامد ! .مادر بلند شد ، تدارك شام بيند . كه صمد آمد به شوخي گفت : « مسجد
ياپيلماميش كؤر قاپيني آلدي » (مسجد را نساخته كور عصايش را زد ) مادر به
صمد چشم غره رفت . كاظم بر گشت و گفت : « برو دعا كن كه زياد دير نيامدي .
و الا شام را هم خورده بوديم » صمد گفت : « رو كه نيست ... تو مي خوري ، مي
دانم .» و خنديد و ما هم خنديديم . كاظم يك چنين آدم بي غل غشي بود . او با
صمد، من و تو نداشت .در اواخر عمر صمد ، كاظم ازدواج كرد . ازدواجش خيلي بي
تكلف و بي تشريفات انجام گرفت . خواستگاري را خودكاظم از بهروز و مادرش كرد
، رفتند محضر و عقد كردند و يك روز هم ديديم كه زنش سر از خانه كاظم در
آورد . مادر با كاظم شوخي كرد و گفت : « كاظم آقا، عروسي كردي و يك دانه
شيريني هم به ما ندادي .» كاظم گفت : «خانم، واله شيريني ميريني تو كار
نبود يك شب به كله ام زد كه بروم دست زنم را به گيرم و ببرم خانه ام ، رفتم
خانه شان ، بهروز تو خانه نبود . مادرش بود ، گفتم مادر آمده ام زنم را
ببرم خانه ي بخت! مادر گفت : «حالا » گفتم : بلي عيبي دارد ؟ گفت : نه نمي
گذارم، لااقل به گذار بهروز بياد بعد .گفتم : فرض كنيم كه بهروز آمد ، مانع
مي شود ؟ دختر گفت : فكر نمي كنم . گفتم : پس برو چادرت را سر كن و بيا .او
هم رفت و چادرش را سر كرد از مادر خداحافظي كرديم و آمديم خانه خودمان .
همين . جشن و شيريني خوراني به ماند براي عروسي بچه هايمان ! مادر خنديد و
گفت : « انشاء اله ».
وقتي كاظم ضمن تدريس در دانشكده ادبيات تبريز در رشته جغرافيا درس مي خواند
، من هم دو سالي با او در همان دانشكده درس مي خواندم . لذا زياد يكديگر را
مي ديديم . در سال 1346 اعتصاب بزرگ دانشجويي در تبريز راه افتاد . صمد نيز
مستقياً با گردانندگان اعتصاب در تماس بود . در ضمن بوسيله عده اي رابطه
اعتصاب را با دانشجويان دانشگاه تهران بر قرار كرده بود . يك شب صمد با يك
ساك پر از اعلاميه در خانه ما زد . اعلاميه ها از تهران رسيده بود . صبح اش
با كاظم آمد و آنها را برد .
كاظم فعالانه در اعتصاب شركت داشت . در يكي از گرد همايي ها ، در دانشكده
فني تبريز كه آن موقع چسبيده به ارك بود ، كاظم نيز در پاي ارك سخنراني كرد
. ضمن سخنان ديگر، گفت : « من شهريه نخواهم داد حتي اگر مرا از بالاي اين
ارك به پايين بيندازند .» و اين جمله را طوري گفت كه همه دانشجويان كه حياط
را پر كرده بودند خنديدند .
كاظم تو دانشكده كه درس مي خواند با شوخي هايش مسئولان دانشكده را به مسخره
مي گرفت . يك روز رفته بود، پيش رئيس دانشكده و گفته بود كه :« آقاي رئيس
اين چه استادي است كه به ما داده ايد . او هنوز شهر سيدني را سيّدني
!(باكسره در سين و فتحه در دال بخوانيد)مي خواند . نقشه را وارونه به ديوار
مي زند ! وقتي شهري در آمرسكا را مي پرسي ، نقشه آسيا را مي گردد ، مي پرسي
« جزاير لانگرهانس » در كجاست مي گويد تو طرف هاي قطب شمال و كسي پايش به
آنجا نمي رسد . » هر دفعه رئيس قول مي داد كه رسيدگي خواهد كرد .
يك روز هم به رئيس دانشكده گفته بود كه / « آقا ، اگر جزوه ي فلان استاد را
يك روز باد از پنجره بيرون پرت كند ،آن رئز كلاس تعطيل است . رئيس دانشكده
گفته بود : « اگر دلتان نمره خوب و قبولي مي خواهد ، مواظب باشيد كه باد
جزوه را نبرد ! » آن استاد عضو حفاظت دانشكده بود . البته كاظم اين حرف را
از استاد بر جسته دانشكده ادبيات تبريز مرحوم قاضي ياد گرفته بود و به رئيس
دانشكده خرج كرده بود .
در زمستان سال 1349 مدت يك شبانه روز برف و بوران شديدي تبريز را فرا گرفت
، توفان كه بعد از ظهر شروع شد چنان شديد بود كه كسبه دكان را بستند و به
خانه چپيدند . آن شب تا صبح راديو تبريز امدادگران و افراد عادي را در
جاهايي كه لازم بود به كمك فرا خواند . ده ها نفر كه نتوانسته بودند خودشان
را به خانه برسانند تو برف و بوران تلف شده بودند . آن شب تبريز يك از
سردترين شب هايش را گذراند . يك عده افراد خيّر در مسجد ها را باز كرده
بودند و كساني را كه نتوانسته بودند به خانه هايشان برسند پناه مي دادند .
در چنين شبي كاظم تو گوچه مي گشت و به كمك كساني مي رسيد كه در ميان توفان
نمي توانستند چكار كنند ، چندين نفر را از مرگ نجات داده بود .و به مسجد
محله رسانده بود. يا به خانه شان برده بود . بعد از آن شب كاظم دو سه روز
مريض شدو افتاد ، صورتش ترك بر داشته بود ، گوش هايش مثل لبو سرخ شده و باد
كرده بود ، ولي او خوشحال بود ، خوشحال از اين كه آن شب تو كوچه و خيابان
بود .وقتي كاظم وقايع شب گذشته را نقل كرد تازه دانستم كه تبريز چه شب
وحشتناكي از سر گذرانده است .
وقتي دانستم كه صمد به آراز رفته و بر نخواهد گشت ، به اولين كسي كه مراجعه
كردم كاظم بود ، در آن زمان كاظم براي خود خانه اي مي ساخت و خودش هم قاطي
عمله ها كار مي كرد . او به محض شنيدن خبر ، كار را تعطيل كرد ، با هم براي
گرفتن اطلاعات دقيق تري پيش چند نفري رفتيم . آن شب را ما تو خانه دوستي
گذرانديم ، مانده بوديم كه جواب پدر و مادر را چه به دهيم . صبح هم با كاظم
بدون رفتن به خانه هايمان عازم كنار آراز شديم .
كاظم بعد از صمد ، زود زود به مادر و پدر سر مي زد ، پدر مي گفت هر وقت
كاظم را مي بينم اگار صمد را مي بينم ، كاظم تنها كس در ميان دوستان صمد
بود كه زود ازدواج كرد و صاحب دو پسر نيز شد . اسم يكي از پسرهايش را از
كتاب اولدوز و كلاغ ها بر داشت . اولين نقد را هم او به اولدوز وكلاغ ها در
زمان زندگي صمد نوشت و در يكي از نشريات تبريز چاپ كرد. بعد از مرگ صمد ،
بهروز و من براي چاپ كتاب هاي صمد همت كرديم و كاظم هم در كنار ما از هيچ
كاري مضايقه نمي كرد.
كاظم بعد از صمد همان راهي را رفت كه بهروز رفت . در اين مدت مثل بهرئز
زبانش را قفل كرد و نم پس نداد . حتي من كه زياد با او دمخور بودم نفهميدم
كه او در چه فكري است . زماني متوجه شدم كه كاظم دايم روزنامه آيندگان مي
خرد يك روز گفتم :« اين روزنامه چي دارد كه اين قدر مشتري اش شده اي ؟ »
گفت : « مگر بد است كه آدم در جريان خبرهاي روز باشد ؟ » وقتي ديد قانع
نشده ام گفت : بعضي وقتها حتي آگهي روزنامه ها را هم بايد خواند ، اطلاعات
است ديگر ،مگر ضرري دارد ؟حرفي نه زدم ، بعد از لو رفتن تشكيلاتشان دانستم
كه آنها براي تبادل اطلاعات از دادن اگهي به روزنامه آيندگان استفاده مي
كردند هر اگهي رمزي داشت كه قبلاَ تعيين كرده بودند ، وقتي چند نفر از
دوستانشان دستگير شدند . رمز اگهي ها دست ساواك افتادو اين بار ساواك براي
دستگيري بقيه از اين رمز استفاده كرد .
كاظم از كلاس درس بيرون كشيدند و بردند ، او خود مخفي نشده بود تا مأمورين
شك نكنند او نمي دانست كه خودش هم لو رفته است .كاظم در همان شب باز داشتش
مأمورين را فريب داد و خانه اش بر گشت . او به دروغ در بازجوئي هايش گفته
بود كه امشب قرار است دوستانش همراه بهروز به خانه آنها بيايند ، به شرط
آزادي خود قول داده بود كه آنها را تحويل مأمورين دهد . آن شب او با دو تا
طالب كه نوبذانه براي بچه ها گرفته بود به خانه آمد ، به خانم اش گفت : «
كه چيز مهمي نبوده چند حرف پرسيده و ولش كرده اند .»بعد از اين كه با بچه
ها به گو به خند كرد سرش را گذاشت و خوابيد . مأمورين دروغ او را باور
كرده بودند ، پنهاني خانه را تحت نظر داشتند . نزديكي هاي صبح صداي جيغ و
داد و فرياد زن و بچه كاظم تمام همسايه ها و مأمورين را به آنجا كشاند .
كاظم در جلو شير روشويي در حالي كه شير آب را باز گذاشته بود رگ بازويش را
زده بود . تا ما برسيم برده بودنش بيمارستان، در بيملارستان تمام كرده بود
، او منتظر نمانده بود تا سمي كه خورده بود اثر خود را به دهد . از ترس اين
كه نكند زنده دستگير شود رگ بازويش را هم زده بود . تو گورستان شاوا دفن شد
.وقتي روي تخته سنگ ، تو مرده شوي خانه دراز كشيده بود ، آدم باورش نمي شد
كا كاظم مرده است . با ديدن او فكرم رفت به روزهايي كه با هم جنازه صمد را
مي آورديم و او براي تسكين من لبخندهاي زوركي مي زد .گويي حالا هم همان
لبخند در لبش جا كرده است .
قبل از اين كه ما از قبرستان بر گرديم . مأمورين خانه اش را زير رو كرده
بودند . خوشبختانه قبل از رفتن به قبرستان من به كمك خانم اش بعضي از كتب و
يادداشت ها را كه فكر مي كردم مسأله ساز باشد بيرون برده بوديم . در ميان
دفاتر يك دفتر جيبي بود كه كاظم وقايع مهم زندگي اش را يادداشت كرده بود
.دو تا از اين يادداشت ها نظر من را گرفت . يكي مربوط به ازدواجش بود ،
ديگري مربوط به مرگ صمد .
او در يك صفحه يادداشت خطوط قر وقاطي كشيده بود ونوشته بود .«روز من بعد از
صمد .» و مطالبي به اين مضمون در پشت صفحه بعد از نوشتن تاريخ اين طور
نوشته بود « روز مرگ صمد ؟؟، روزي كه من همه چيز را از دست دادم ، هيچ كس
براي من ، مثل صمد نخواهد بود .» يادش گرامي باد
بر گرفته از كتاب برادرم صمد بهرنگي .نوشته ي اسد بهرنگي