... نامه مرا با دنياي كوچكي كه مجبور به مرگ
تدريجي در آن شده بودم،بادنياي بيرون پيوند
ميداد.دنياي خارجي كه مرا به ياد روزهاي شيرين
پيروزي بر نظام درنده ي شاهنشاهي و بر قراري حكومت
مردمي مي انداخت . سرود آذربايجان را در گوشم طنين
انداز مي كرد كه براي درك آن به هيچ مترجمي نياز
نداشتم . صداي خودم بود زبان خودم بود و بازگوي
احساس و غرور مردمي بود كه توسط مزدوران پهلوي از
همه ي حقوق انساني ، حتي از حرف زدن و نوشتن به
زبان مادري خود محروم شده بودند . روزهايي را به
يادم مي انداخت كه سوار بر اسب كهر به همراه صدها
تن انسان پاپتي ستمديده به تعقيب خانها و چكمه
پوشان ترياكي و پروار مي رفتيم .به ياد روزهاي مي
افتادم كه به همت شب زنده داري فداييان و قزلباش
ها ، هر انساني حق داشت بدون آن كه در خانه يا
دكانش را قفل كند ، در امنيت كامل به سر برد ....
" صفرخان"
خاطرات صفرخان در گفتگو با درويشيان